الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )
366
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
( 1 ) احساسى پر از رنج از هوشى سرشار و ادراكى گسترده سر بر آورده بود . آن حضرت به منبر جدش نگريست ، منبرى كه سرچشمهء نور و آگاهى بود و ديد كه شايسته نيست پس از آن حضرت ، كسى جز پدرش ، پرچمدار علم و حكمت در زمين ، از آن منبر بالا رود . ( 2 ) مورخان مىگويند : عمر به حضرت امام حسين عليه السّلام بسيار توجه داشت و از او خواسته بود كه هرگاه مطلبى براى او پيش آيد به نزد وى برود . روزى به سوى وى رفت و او را در جلسهاى محرمانه با معاويه يافت و پسرش عبد اللّه را ديد و از وى اجازه خواست ، ولى به او اجازهاى داده نشد ، پس همراه وى بازگشت . روز بعد ، عمر آن حضرت را ديد و به او گفت : « اى حسين ! چه چيزى مانع شد كه نزد من نيايى » . امام فرمود : « من آمدم در حالى كه تو با معاويه به جلسهء محرمانه نشسته بودى ، پس همراه ابن عمر بازگشتم » . عمر گفت : « تو از ابن عمر شايستهتر بودى ؛ زيرا آنچه را بر سر ما مىبينى ، خداوند و پس از او شما بر سر ما قرار دادهايد « 1 » » . ( 3 ) سياست وى اقتضا داشت كه با حسن و حسين عليهما السّلام دو سبط پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با تكريم فراوان برخورد نمايد ، پس براى آنها سهمى از غنايم مسلمين قرار داد . روزى جامههايى از بافت رنگآميزىشدهء يمن به وى رسيد و آنها را تقسيم كرد و آن دو را فراموش نمود . پس به عامل خود در يمن نوشت كه دو جامه برايش بفرستد و او برايش فرستاد و آنها را بر آن دو پوشانيد . عمر ، عطاى آنها را مانند پدرشان قرار داده و آنها را به قسمت اهل بدر كه
--> ( 1 ) همان . ابن عساكر ، ترجمة امام الحسين ، ص 200 - 201 .